فحش به آخوندها و رویای حضرت...؟
67 بازدید
موضوع: اخلاق و عرفان

امروز (23 آبان 1398) بعد از اجلاسیه اساتید سطوح عالی، از میدان جهاد قم، سوارتاکسی شدم. دو نفر از اساتید دیگر که آنها را دقیق نمیشناختم نیز سوار شده بودند. چهارمین مسافر تاکسی یک شهروندِ غیرروحانی بود. در وسط مسیر که میخواست کرایه اش را بپردازد، کرایه همه ما را حساب کرد. وقتی از او تشکر کردیم گفت:
من یه زمانی از آخوندها خیلی بدم میومد و بهشون ناسزا میگفتم. همین چند ماه پیش یه مشکل مالی برام پیش اومده بود که عصبانی بودم و همش به آقای خمینی ناسزا میگفتم. (از قمیهای قدیم بود، نمیگفت: «امام» خمینی میگفت: «آقای» خمینی)

بعدش با یه حالت خاصی گفت: یه شب خواب دیدم به یک مجلس روضه دعوت شده‌ام. دم در مجلس ایستاده بودم یه خانومی از داخل مجلس روضه منو به اسم صدا زد و رفتم خدمتش. صورتش را با چادر گرفته بود. یه تسبیح درآورد به طرف من دراز کرد وقتی دست بردم ازش بگیرم دستشو پس کشید.
 گفتم: چرا تسبیحو نمیدین؟
 فرمود: چون به بجه‌های من ناسزا میگی. 
گفتم: من نه شما رو میشناسم و نه بچه‌های شما را،  به کسی هم ناسزا نمیگم.
 فرمود: نه! نه! تو منو میشناسی و بچه‌های منو هم میشناسی.  این جمله را چند بار تکرار کرد. 
تا از خواب بیدار شدم فهمیدم اون خانوم کی بود، فهمیدم اون تبسیح، برکت بوده که با همین ناسزاها از زندگیم بیرون رفته بود. فهمیدم همین ناسزاها باعث شده که از اون تبسیح یعنی برکت در زندگی محروم بشم.... 
مسافر تاکسی هنوز داشت یه چیزایی میگفت، بغض در گلویم پیچیده بود، اشک در چشمانم حلقه زده بود، دیگه دقیق نمیفهمیدم چی میگه؟! فقط کلمه «حالا چهار ماهه توبه کردم و برکت به زندگیم برگشته» را به صورت مبهمی متوجه میشدم. 
من خواب را حجت نمیدونم ولی اون مسافر قمی خواب را حجت میدانست!